
می خوام یه داستان بگم.داستانی که شروعش ماله خیلی وقت پیشه....
دینگ دینگ...
سلام به به خوش اومدین.
مامان منو هول بده. هول بده دیگه .
-زشته مامان پاشو دیگه عموتینا اومدن .
آره درست یادم میاد اولین باری بود که می دیدمش یا شایدم قبلا هم دیده بودمش ولی هنوز عقلم نمی رسید.
کیو می گم؟بابا سینا رو می گم دیگه! پشت یه ماشین قرمز نشسته بود که خیلیم قشنگ بود بعدا فهمیدم از این ماشین شارژیاست که خیلی با حالن .
رفتیم تو یادم نیست چی شد فقط یادمه که دیگه با هم دوست شده بودیم یه ماشین هم داشت که می گفت رو سقف را می ره ولی خالی می بست .
داشت یادم می رفت آخه ما اون موقع به خاطر کار بابام همدان بودیم ولی خیلی تهران میومدیم برا هر بهانه ای که می شد مثلا عید تابستون یا تعطیلات زمستونی آخه اون موقع مدرسه ها تعطیلات زمستونی هم داشتن .خلاصه دوستی ای شروع شد که همش می خواستم با اون باشم. ولی افسوس که دوری فقط حرص منو برا بودن با اون بیشتر می کرد .
گاهی میومدن همدان که دیگه می ترکوندیم آخه ما تو یه باغ خیلی بزرگ بودیم که همه چی برا بازی داشت! سگا هم که تازه مد شده بود و ما ولش نمی کردیم .
یه دفعه که اومده بودن, من بخاطر اینکه با سینا سگا بازی کنم مدرسه رو پیچوندم که حالا بماند که ناظممون عجب سگی بود و چه حالی از من گرفت .آون سال زمستون بود برا عید فطر اومده بودن.
ما هم که میومدیم که دیگه وقتی می رفتیم خونه ی اونا دیگه می ترکوندیم میکرو .سگا یا هر چیز دیگه ای .
زمان به سرعت می گذشتو ما نمی فهمیدیم که چه تاریخیو داریم می گذرونیم .
شمال هم که می رفتیم که دیگه هیچی هیچ وقت ویلای دریا سر و یادم نمی ره اون موقع پلی استیشنم دیگه اومده بود و ما فیفا 98 رو ترکوندیم همین طور یه بازی ای به نام گرند توریسمو! دوچرخه سواری و تنیس هم که دیگه هیچی .البته آدما ی اونجا رو هم یادمه!بچه هایی که تو عالم بچه گونمون بازی می کردیم و داستان می گفتیم مثلا BMWتو آمریکا رو که نمی شه آورد ایران!
آخ که چه زود می گذشت .
ما اومده بودیم تهران و من تنها ترسم این بود که نکنه نزدیکی به هم ما رو از هم زده کنه. ولی نه ما برا هم ساخته شده بودیم .هیچ وقت زنجیر نقره ی سینا, بیسیم رو پل ستار خان ,ساختن رادیو, سایت نایک,.استخر, پارک آبی,مو نو پلی, .خراب کردن متر بابای سینا تو شیراز . بسکتبال تو کرج ,تویوتای توسی و هیلمن سفید . بازی رزیدنت اویل و کرش و یادم نمی ره . هیچ وقت اولین بازی کامپیوتر که با سینا با یه کامپیوتری که فقط دیسک می خورد رو بازی کردیم یا اولین بازی که با یه کامپیوتر درست حسابی بازی کردیم age of empire رو یادم نمیره اون موقع ما فکر می کردیم تاریخ رو می شه با این بازی یاد داد نمی دونستیم که تاریخ خیلی سنگدل تر از این حرفاست.
بازی کوماندو که یک روز نشستیمو یه مرحلشو رد کردیم . چت کردن که همیشه ما از دوبی بودیم و مهندس کامپیوتر و 20 ساله. هیچ کدومو یادم نمی ره . تنها چیزی که بهش فکر نمی کردیم اینکه یه روز واقعا 20 سالمون بشه و مجبور شیم از تو چت از اونور دنیا با هم چت کنیم.
آره زمان بی رحم تر از خاطره است . خاطراتی که اون اواخر دیگه شکل قدیم جالب نبودن ما دیگه به هم اونقر نمی تونستیم نزدیک باشیم .
آره ما الان از هم دور شدیم ولی هنوز یه خاطره ای هست که تو ذهنمونه یه خاطره ای که می خوایم برا دوباره ساختنش با زمان بجنگیم .آره ما هنوز مونو پولی بازی می کنیم ولی با معنای تورم آشنا شدیم! دیگه سادگی کافی برا لذت بردن و نداریم .
ولی ما می تونیم همین طور که پسوورد این سایت رو دوباره پیدا کردیم .تاریخ رو بسازیم ما َََAflaki Lords هستیم.
ما LORD هستیم .